تبليغاتX
سایه
سايه ها كمي خيالي اند!

تو شدي تلخ مثل قهوه.

ومن آواره در رويايي مي گشتم .

آوايي درونم مي پيچيد

چيزي در چشمانم مي جوشيد.

كسي رازت را نمي خواند.

چه بي بهانه سنگ شدي !

بر آبها كه حسرتت را داشتند

وخاك كه بالينت نشد.

نگاهها ودستها همه مي دويدند .

بالاتر از همه تو ايستادي

بي نگاهي كه بنگري

تاب نياورد زندگي.

دور دنيا تمام شد .

اينجا نقطه صفر شد براي ابد.


 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 دی1386ساعت 10:52  توسط لیلا تهرانی | 

دف زنان به خانه ميروي

چندرنگ توي هم دويده است.

واژه اي ترا صدا نمي زند

چرخ دنده هاي نا كجاي زندگي

 روي ريل هاي توهمه  موازي اند.

راه مي روي در  انتهاي  مرگ.

راه مي روند در ابتداي حرف .

خاطره ؟ ستاره؟زندگي؟

سايه؟سيب ؟سادگي ؟

قرن ذكر وقاف وشوق؟

عصر عقل و ترس وجنگ!

قرن بعد و حرف وحرف!

تابويي كه با توست  

تابويي كه زنده است

رقص روي ساغري شكسته است   

تابويي كه ميرود به سمت مرگ

نصف ديگر تو است!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آبان1386ساعت 11:10  توسط لیلا تهرانی | 
 
 
 

 

 

اين حرف تازه اي نيست ولي نوعي ديگر است!

گر دل نبود كجا وطن سازد عشق
ور عشق نباشد به چه كار آيد دل

اي درويش!هر كه عاشق نشد, پاك نشد وهركه پاك نشد, به پاكي نرسيد وهر كه عاشق شد و عشق خود را آشكار گردانيد پليد بماند وپاك نشد,از جهت آنكه آن آتش كه از راه چشم به دل وي رسيده بود ,از راه زبانش بيرون كرد,آن دل نيم سوخته در ميان راه بماند ,از آن دل من بعد هيچ كاري نيايد,نه كار دنيوي و نه كار عقبي ونه كار مولي.
( عزيزالدين نسفي )   

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آبان1386ساعت 18:14  توسط لیلا تهرانی | 
این روزهای مثل هم را کنار هم که میگذارم میشود یک طومار بلند همین !

اول و آخرش را هم که بهم میدوزم  میشود کیسه خواب  همه شبهای بی خیال .

این راز مبهمی برای زندگی ما نیست  سلام صبحانه تماشا  ناهار خواب تماشا سلام  روزنامه شام خواب.

وگاهی مهمترین اتفاقی که روی میدهد خانه تکانی و مهمانی .لباس و مدل و سایت و دوخت ودوز وباز کمای همیشگی.

 این روزها کجای زمان  ایستاده ام؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 شهریور1386ساعت 14:31  توسط لیلا تهرانی | 
شب جالبتون بخير!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 9:22  توسط لیلا تهرانی | 
حرفی نیست 

این تکه ها

تقدیر خاطرات مه گرفته است .

حرفی نیست

 این نخهای سیاه و سفید

در قاب زخمی دیوار زمستان میشوند

به خواب میروند!

اما من در میان

غبارآلودی تنگ

 از دستان تو چکیده ام!

شاید تا صبح نمانم..........................

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 اردیبهشت1386ساعت 13:8  توسط لیلا تهرانی | 
چه زود

نزدیک دورترین ستاره  گم میشوی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 اردیبهشت1386ساعت 13:32  توسط لیلا تهرانی | 

با امشب هزار شب ميشود كه من ايستاده ام!

ميان ماندن و رفتن

تو در خانه گم شدي ومن ميان پيرهن هايم هر چه گشتم آشنايي نديدم!

و ماندم

با ديوارهايي كه ترك دارند و

چشمهايم كه مرورت مي كنند

و هر روز محو تر ميشوي.

حادثه اي بي خبر آمده

تا تو با خلا پرواز كني

و من پوسيده ترم براي درك زخمهاي اسارت.

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 بهمن1385ساعت 9:50  توسط لیلا تهرانی | 

هيچكس به قطره كوچك نگفت

در تلاطم كودكانه  امواج سوي افق كجاست؟

اين رسم تابنده خورشيد است

آنجا كه مرگ ابر

پيوند قطره ودريا ست!

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 بهمن1385ساعت 10:16  توسط لیلا تهرانی | 

به همين سادگي!

حقیقت این است که بیدار میشویم !

وقتی تمام رابطه ها مرده اند

شعرهايمان فصل به فصل ورق خورده

وبرگهامان يكي يكي از شاخه جدا شده

و راهمان تاآسمان کوتاه است

از جاده هایی که نمی دانیم آمده ایم

 و تا نهايت ستاره ها را آنطور که هستند لمس میکنیم .

اما ستاره هاآيا ما را خواهند شناخت

ما که يك شب برایشان دست تکان نداده ایم

ما که برایشان نذر سلام و سلامتی نکرده ایم 

برایمان چشمک خواهند زد ؟

ما را به میهمانی آیینه هاخواهند پذیرفت؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 بهمن1385ساعت 11:0  توسط لیلا تهرانی |