تبليغاتX
سایه
سايه ها كمي خيالي اند!
 برگهای پاییزی

شناورند در آب

و دانه های باران

تاب می خورند در آسمان

خواب دیدم  مرواریدهای اقیانوس را گرد آوردم

تا به آنکه دوست دارم پیشکش کنم

اما افسوس

در خواب ندیدمش

باد پاییزی زمزمه می کند

در کوچه باغ

و در قلبم

ظلمت را.

شبانه در سفرم

دلتنگ شکوفه ها

خاطره ی بهار از این جا دور می شود

همه چیز تغییر می کند

باید به خواب بروم

در این شب تنها.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت 7:37  توسط لیلا تهرانی | 
از شنبه ها بدم مياد اما انگار اين روزها هميشه شنبه است.
+ نوشته شده در  دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 13:37  توسط لیلا تهرانی | 
گاهي با جنون دست مي دهم.

از برج بلندي كه  سقوط مي كنم،

در  لحظه هايي كه به زمين نزديك مي شوم،

آهسته مي پرسم از خودم

پايان هر فرازي چنين فرودي است؟


+ نوشته شده در  جمعه 8 خرداد1388ساعت 1:58  توسط لیلا تهرانی | 

سايه هاي ديرين فرود مي آيند.

همه جا صداي خش خش برگها، كاغذ هاست.

روي درياچه هياهوي برپاست.

نمايشي شگرف !

پرنده اي روي عكس خود خم شده است.

در پرتوي نور ماه،

تهي از رويا پر مي كشد

وقربانيان صبح از راه ميرسند

در انتظار نوبت خود .

آسمان چيزي نمي داند

شايد دوباره فصل خداي آفتاب است.



+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 8:35  توسط لیلا تهرانی | 
تا ساليان دراز

درختان فريبا اما منجمد ايستاده اند.

در وزش باد

آوازي بلند است.

مست هواي زمستاني

ماه را بنگر !

از دور دست نگاهي بر مي خيزد،

در حسي سنگين غوطه ور است.

سايه هايي در زمين

دلتنگم مي كند.

گاه پاييز ، حيرت زده پرسيدم از برگ زرد

مي خواهي چنين زير پاي كودكان

جويده شوي؟


+ نوشته شده در  شنبه 29 فروردین1388ساعت 12:36  توسط لیلا تهرانی | 
يك:

او نيست؛ ولي هست‌تر از هستان است
چشم‌ش نگران باقي مستان است
دستان گدايي همه دور اندازيد
او ساقيِ ميخانه‌ي بي‌دستان است.

........زهير توكلي....................

دو:

من از شنبه ها بدم مياد حتي اگر اون روز روز تولدم باشد.

سه:

وديگر هيچ!

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 12:55  توسط لیلا تهرانی | 

كمي دير است،

ازما گذشته است براي حرف زدن كاري كنيم.

انگار براي حادثه بايد،

فرصتي ديگر داشت.

شايد لابه لاي خاطرات گمشده ،

چشمهاي مغرور دوردست را،

بايد با لبخند تلخ بدرقه كرد.

اين روزها من آرام نيستم.

وتو را نمي شناسم.

كه از تقويم گذشته و حال بيرون افتاده اي.

اي كاش نامم را

اينگونه راحت فراموش نمي كردم،

وكوچه اي را كه دوست داشتم،

وباراني را كه مي باريد،

تا انتها قدم مي زدم.

ورنگهاي غريب ومبهم ،

كه ياسهاي دوست داشتني ام را پوشانده است،

مي شناختم.

اينجا هيچ باغچه اي درخت انجير ندارد،

حوضها از ماهي قرمز تهي است.

حالا به اندازه تمام خوابهاي كودكي فاصله داريم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 12:58  توسط لیلا تهرانی | 
ماه تابستان
تاب مي خوردند بر درخت برگهاي گرما زده
گوش ميكنم به صداي درخت
در يك لحظه پروانه اي پرواز مي كند
به دنبال سرگرداني خود
سايه اي بر زمين ميلغزد
چيزي مي گويد
ژررف مي شود
شعله مي شود
بر زمين مي افتد محو مي شود
جايي نمي گيرد
خاكستري است كه با باد مي رود.
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 9:33  توسط لیلا تهرانی | 

اين روزها .......................

 

اين روزها همين هم خيلي است براي بعضي ها كه اصلا حق ندارند

زندگي كنند،  براي كساني كه پول ندارند نفس بكشند وحياط ندارند

تا براي حل پرسشهاي خود در آن پرسه بزنند.

 

اين روزها  زنگ خاموشي خواهيم داشت، بعد از زنگ تفريح. اما هميشه

زنگهاي تفريح خيلي كوتاه است.

 

اين روزها زيباست ؟ تابستان خنكي است به لطف كولرهايي كه روشن

نيست.

 

و آب اين مايه حيات، چه سرابي است براي ماهياني كه در سينك

ظرفشويي شنا مي كنند.

 

اين روزها به شعر فكر خواهم كرد اگر دغدغه هاي  بي خودي

بگذارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 12:25  توسط لیلا تهرانی | 

تو شدي تلخ مثل قهوه.

ومن آواره در رويايي مي گشتم .

آوايي درونم مي پيچيد

چيزي در چشمانم مي جوشيد.

كسي رازت را نمي خواند.

چه بي بهانه سنگ شدي !

بر آبها كه حسرتت را داشتند

وخاك كه بالينت نشد.

نگاهها ودستها همه مي دويدند .

بالاتر از همه تو ايستادي

بي نگاهي كه بنگري

تاب نياورد زندگي.

دور دنيا تمام شد .

اينجا نقطه صفر شد براي ابد.


 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 دی1386ساعت 10:52  توسط لیلا تهرانی |