تبليغاتX
سایه
سايه ها كمي خيالي اند!

دف زنان به خانه ميروي

چندرنگ توي هم دويده است.

واژه اي ترا صدا نمي زند

چرخ دنده هاي نا كجاي زندگي

 روي ريل هاي توهمه  موازي اند.

راه مي روي در  انتهاي  مرگ.

راه مي روند در ابتداي حرف .

خاطره ؟ ستاره؟زندگي؟

سايه؟سيب ؟سادگي ؟

قرن ذكر وقاف وشوق؟

عصر عقل و ترس وجنگ!

قرن بعد و حرف وحرف!

تابويي كه با توست  

تابويي كه زنده است

رقص روي ساغري شكسته است   

تابويي كه ميرود به سمت مرگ

نصف ديگر تو است!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آبان1386ساعت 11:10  توسط لیلا تهرانی | 
 
 
 

 

 

اين حرف تازه اي نيست ولي نوعي ديگر است!

گر دل نبود كجا وطن سازد عشق
ور عشق نباشد به چه كار آيد دل

اي درويش!هر كه عاشق نشد, پاك نشد وهركه پاك نشد, به پاكي نرسيد وهر كه عاشق شد و عشق خود را آشكار گردانيد پليد بماند وپاك نشد,از جهت آنكه آن آتش كه از راه چشم به دل وي رسيده بود ,از راه زبانش بيرون كرد,آن دل نيم سوخته در ميان راه بماند ,از آن دل من بعد هيچ كاري نيايد,نه كار دنيوي و نه كار عقبي ونه كار مولي.
( عزيزالدين نسفي )   

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آبان1386ساعت 18:14  توسط لیلا تهرانی |