تبليغاتX
سایه - بافرات وبي آب
سايه ها كمي خيالي اند!

تو شدي تلخ مثل قهوه.

ومن آواره در رويايي مي گشتم .

آوايي درونم مي پيچيد

چيزي در چشمانم مي جوشيد.

كسي رازت را نمي خواند.

چه بي بهانه سنگ شدي !

بر آبها كه حسرتت را داشتند

وخاك كه بالينت نشد.

نگاهها ودستها همه مي دويدند .

بالاتر از همه تو ايستادي

بي نگاهي كه بنگري

تاب نياورد زندگي.

دور دنيا تمام شد .

اينجا نقطه صفر شد براي ابد.


 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 دی1386ساعت 10:52  توسط لیلا تهرانی |