تبليغاتX
سایه -
سايه ها كمي خيالي اند!

كمي دير است،

ازما گذشته است براي حرف زدن كاري كنيم.

انگار براي حادثه بايد،

فرصتي ديگر داشت.

شايد لابه لاي خاطرات گمشده ،

چشمهاي مغرور دوردست را،

بايد با لبخند تلخ بدرقه كرد.

اين روزها من آرام نيستم.

وتو را نمي شناسم.

كه از تقويم گذشته و حال بيرون افتاده اي.

اي كاش نامم را

اينگونه راحت فراموش نمي كردم،

وكوچه اي را كه دوست داشتم،

وباراني را كه مي باريد،

تا انتها قدم مي زدم.

ورنگهاي غريب ومبهم ،

كه ياسهاي دوست داشتني ام را پوشانده است،

مي شناختم.

اينجا هيچ باغچه اي درخت انجير ندارد،

حوضها از ماهي قرمز تهي است.

حالا به اندازه تمام خوابهاي كودكي فاصله داريم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 12:58  توسط لیلا تهرانی |